عشق

آرزویم همه داشتن یک آرزوست

قشنگ ترین آهنگ مهرنوش که حرف دل

همین که می نویسم و به واژه می کشم تو رو

دوباره بارغم می شینه روی شونه های من

همین که میشکفی مثه ،یه گل میون دفترم

دوباره گرمی لبات، دوباره گونه های من

همین که میری از دلم

قرار آخرم میشی

دوباره زخم می خورم، دوباره باورم میشی...

همیشه کم میارمت

 همیشه کم میارمت

نمیشه که نبارمت...

همیشه کم میارمت

همیشه کم میارمت

نمیشه که نبارمت...

گریه فقط کار منه، تو اشکاتو حروم نکن

به واژه ای نمیرسی، اینجوری پرس و جو نکن

فاصله ها مال منن، تو فاصله نگیر ازم

بمون که باورت بشه، گریه نمیشه سیر ازم

همیشه کم میارمت، همیشه کم میارمت

نمیشه که نبارمت...

همیشه کم میارمت، همیشه کم میارمت

نمیشه که نبارمت...

همین که می نویسم و به واژه می کشم تو رو

دوباره بارغم می شینه روی شونه های من

همین که میشکفی مث یه گل میون دفترم

دوباره گرمی لبات، دوباره گونه های من

همین که میری از دلم، قرار آخرم میشی

دوباره زخم می خورم، دوباره باورم میشی

همیشه کم میارمت، همیشه کم میارمت

نمیشه که نبارمت...

همیشه کم میارمت، همیشه کم میارمت

نمیشه که نبارمت

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 9:35  توسط Arezo0  | 

دیشب منتظر بودم!

منتظر اینکه شاید لااقل افرادی که برام مهم بودن،براشون مهم باشم و تولدم و تبریک بگن!!!

اما میدونی چی شد؟

هیچ کدوم تبریک نگفتن!!!

این جوری به نظر می رسه که توی ذهنشون نبوده!!

نمی دونم شاید من اشتباه کردم که توقع داشتم،که همیشه نباید افرادی که برات مهم هستن توام واسه اونا مهم باشی!!

اما آخه این جوری اصلا خوب نیست

آخه بی معرفتا....!!!

شما قضاوت کنین وقتی تولد هر کدوم به بقیه هم یادآوری می کنی که تولدشون و تبریک بگن وقتی

نوبت خودت می رسه و حتی یکیشون یادش نمی مونه چه حالی باید بشی؟

 دیشب بخاطر تبریک دوتا از دوستام گریه کردم!!! یکیشون بخاطر اینکه من اصلا تولدش یادم نبود

نفس و سمیرای عزیز دوستون دارم

اما دیشب در کل شب خوبی نبود

دیگه نمی خوام کسی تولدم و تبریک بگه!!!

امروز! ۳۰ بهمن!!!

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 9:14  توسط Arezo0  | 

دوست جدید مبارک!!!

به یمن روز مبارکه ولنتاین من هم یه دوست جدید پیدا کردم:) دوستی که

قراره به سادگی دوست های دیگه ام نباشه...

دوستی که نمی دونم قراره چه خاطره هایی برای هم باقی بذاریم!

چه غم ها و شادی هایی رو با هم بگذرونیم و چه قهر ها و آشتی هایی رو با

 هم تجربه کنیم!

هر چی هست امیدوارم به جایی نرسه که یا من چیزی شده ی آرمین و

گوش بدم یا اون:)

لااقل به سال برسه!! و اینکه بهم نگه حتی اسمتم تو زندگیم باشه نحسه!!!

به امید یه دوستی با آرمش برای هر دومون...!!!

اینم تقدیم به تو به مناسبت دوستیمون:)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 10:59  توسط Arezo0  | 

مبارک باشه

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم

همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت

بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار

غرورش همه ی وجودت له شد

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی و وقتی دیدیش هیچ

چیزی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی ژشتش بهته دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما

مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگری ببینی و اون وقت هزار بار تو خودت

بشکنی و آروم زیر لب بگی

گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 9:10  توسط Arezo0  | 

تولدم مبارک

 

تولدم مبارک

۳۰ بهمن امسال ۲۰ سالم تموم میشه و می رم توی ۲۱ سال

۲۰ سال از عمری گذشت که دکتر شریعتی گفت "ثانیه هارا بگذار بگذرند، بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست"

اما دکتر عزیز ما شمریدیم و رسیدیم به ۲۱ امین سال زندگی

تا الانش که گذشت اماامیدوارم از الان به بعدش ارزش شمارش داشته باشه

اینم کادوی خودم به خودم

قشنگه مگه نه؟

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 10:50  توسط Arezo0  | 

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چنان که بایدند

نه باید ها...

مثل همیشه حرف آخر و آخر حرفم را با بغض می خورم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا!!!

اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا وجود ندارد

آن روز هرچه باشد!!!

روزی شبیه دیروز!

روز شبیه فردا!

روزی درست شبیه همین روز های ماست!!!

اما کسی چه می داند...

شاید!!!

امروز روز مباداست

وقتی تو نیستی !

نه هست های ما چنان که بایدند نه باید ها

هر روز بی تو

روز مباداست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 9:26  توسط Arezo0  | 

بیا برویم روبروی باد شمال...!!!

آن سوی پرچین گریه ها سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه دریا نیست!

دیگر از این همه سلام ضبظ شده بر آداب لاجزم خسته ام!!

 بیا برویم...!!!

آن سوی هرچه حرف و حدیث امروز است،همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست...!

می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم

می توانیم دمی در برابر جهان!!!!

به یک واژه ساده قناعت کنیم!!!

من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه...

هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را بیاد آورم!!

من خودم هستم!

بیخود این آینه را در مقابل خاطره نگیر...!!

هیچ اتفاق خاصی نیفتاده...

تنها شبی هفت ساله خوابیدم... و بامداد آن هزاار ساله برخواستم... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 11:6  توسط Arezo0  | 

تو باور نکن

سلام
حال همه‌ ما خوب است،ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است،اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند
بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 10:2  توسط Arezo0  | 

توگران مایه ترین تصویری،من اگر قاب تو باشم کافیست

فتنه ي چشم تو چندان ره بيداد گرفت

 
كه شكيب دل من دامن فرياد گرفت


آن كه آيينه ي صبح و قدح لاله شكست


خاك شب در دهن سوسن آزاد گرفت


آه از شوخي چشم تو ، كه خونريز فلك

 
ديد اين شيوه ي مردم كشي و ياد گرفت


منم و شمع دل سوخته ، يارب مددي


كه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

 
شعرم از ناله ي عشاق غم انگيزتر است

 
داد از آن زخمه كه ديگر ره بيداد گرفت

 
سايه ! ماكشته ي عشقيم ، كه اين شيرين كار


مصلحت را ، مدد از تيشه ي فرهاد گرفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 9:24  توسط Arezo0  | 

روزت مبارک مامانی

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی! روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری ! روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....       

 مادرم روزت مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 11:36  توسط Arezo0  | 

باز هم ممنون نازنینم

حالا که آمده ای ، چترت را ببند
در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد
و با دلتنگی های من ، تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری ، تظاهر میکنم هستی
زندگی ام را ، تنهایی برداشته!
و دست هایم بی دست هایت، هر شب هدر می روند
عاشق که می شوی ، نگران خودت نباش
شب های باقیمانده ی عمرت به این سادگی ها صبح نخواهند شد
من بر اینم که سزاوار قدم های تو باشم که بیایی شاید
تو بر آنی که قدم هات به کوی من بیچاره نیفتد به غلط
به هم رسیدن
به هم نرسیدن
یا . . .
هر چه که شد
بیا بیاندازیم گردن کهکشان و سرنوشت و خدا
تا کمتر گریه مان بگیرد
من سر ریز سکوت توام که
نه حرفی برای زدن داری
نه دلی برای عاشق شدن
تفسیر سکوتت کار راحتی نیست
من شکست خورده ی تفسیر سکوت توام
هیچ صبحانه ای طعم لبخند نخواهد داد،
از فردا،
حالا که ساز "می روم می روم" می زنی!
و خورشید بی عسل نگاهت
هر صبح از طلوعش پشیمان خواهد شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 10:44  توسط Arezo0  | 

شعر از دکتر

قیامت

 

آن ساعت در رسید،

و ماه شکافته شد،

و آسمان در هم شکست،

و ستاره ها فروریخت،

و کوه ها پا به فرار گذاشتند،

و دریا ها از وحشت ، سراسیمه ، بگریختند،

 و ... قیامتی برپا شد.

قیامتی در همه چیزها، در همه جا،

قیامتی در کلمات، قیامتی در نگاه، و قیامتی در درون!

دوزخ و برزخ ... بالاخره بهشت

 

 

نگریستن

 

خورشید از سینه دریا سرزده است و من در حالی که همه بودنم ،

 تمام زندگی کردنم ،

 به یک نگریستن  مطلق بدل شده است.

چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام و همچون شمع که در گریستن خویش ، قطره قطره می میرد، ذوب می شوم

 و محو می شوم

و ...

پایان می گیرم

 

 

غم

چه دشوار است دم زدن!

در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است

و ...

" صدای هر گامی !

 غم !"...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:24  توسط Arezo0  | 

چرا؟

چرا وقتی برای اولین بار توی زندگیت کسی و می بینی و ازش خوشت میاد...

برات آرزو می شه که اونم ازت خوشش بیاد...

وقتی خوشش میاد و ازت می خواد که باهاش تماس بگیری...

خیلی خوشحال می شی و ...

هنوز هفته گرد دوستیت نشده بهت پیشنهادی می ده که تو اصلا اهلش نیستی؟؟؟

آخه چرا انقدر ادما نامرد شدن؟

چرا انقدر بی معرفت شدن؟

خدا جون من بی معرفتم که همه رو بی معرفت می بینم؟

آخ خدا جون باورم نمی شه...

کمک کن

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 18:15  توسط Arezo0  | 

تشکر مژده عزیز. دوست دارم

 

تو مرا دوست داری
اما ...
من به تو خیانت میکنم!
رسمی معمولی ست!
همه چیز در این دنیا
یا زود به هم می رسند،
یا زود از هم جدا میشوند.
وما بار دیگر برای پیوند وگستتی که می دانیم به زودی اتفاق می افتد
تلاش میکنیم!!!
عشق ما در این دنیا
یا به دست نمیاید ویا
از دست میرود
وما باید برای نرسیدن
همیشه شکرگزار باشیم!!!!
یا شاید
من تو را دوست دارم و
تو به من خیانت میکنی!
تو مرا دوست می داری وبه موبایل ام زنگ میزنی
ومن معاشقه با معشوقه ی دیگر رابرایت جلسه کاری تعبیرمیکنم.
من تو را دوست دارم ومیخواهم تو را ببینم
تو خودت را پنهان میکنی
چرا که گفتن خیانت یا بی حوصلگی
برایت بسی آسان تر از گفتن حقیقت است!
من میدانم که تو به من خیانت میکنی
اما با توجیه احساسم که : " اینطور نیست"
باز دوستت میدارم.
تو میدانی که من به تو خیانت میکنم
اما با تماسی تلفنی میخواهی که بار دیگر دوست داشتن را در ذهنم تداعی کنی!
من میدانم که آن روزبه پیشنهادش پاسخ مثبت دادی
واو را هم یک بار
در همان کافی شاپ نزدیک ادب دیدی
ودر ذهنت رفتارخواهربزرگت با معشوقه ی چندین ساله اش را برایم مرور می کردی.
شاید که پایان من نیز همچون پایان معشوقه ی خواهرت شد.
دلم پیش بینی می¬کرد:
من می آیم
تو می گریزی
و تو بعد از آن همه سال
باز به خاطراتم بی وفایی!
آری عزیزکم :
پنهان مکن
این رسمی معمولی ست!!!
من می روم
وتو با فکر بازگشت من، برای همیشه تنها میمانی!
نمی دانم
شاید
نه من تو را دوست داشتم ونه تو مرا !!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 10:20  توسط Arezo0  | 

بی دل

گفتند باید با نگاه عاشقش بشی...

اما من چشم هام نابینا بود و باز هم عاشق شدم....

 

گفتند باید با او قدم بزنی تا عشقش را در دلت احساس کنی

اما من پایی برای قدم زدن نداشتم و باز عاشق شدم...

 

گفتند باید دست هایش را در دست بگیری و گرمی وجودش را حس کنی تا عاشق شوی...

اما من دستی نداشتم که دستانش را با آن بگیرم . اما باز عاشق شدم

 

گفتند باید کنار دریا بودن را با او روی شن های ساحل احساس کنی ان گاه دیوانه وار او را خواهی خواست...

اما من در کویر و زیر رگبار آتش بودم اما باز مثل یک دیوانه عاشق شدم...

 

گفتند باید دل داشته باشی تا عاشق شوی....

اما من دل دادم و عاشق شدم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:27  توسط Arezo0  | 

چند تا متن دیگه از همون حرفای دل

 

زندگی بافتن یک قالیست...

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهیُ نقشه را اوست که تعیین کرده.

تو در این بین فقط می بافی.

نفشه را خوب ببین...

نکند آخر کار!

قالی زندگیت را نخرند....!!!

 

 

برای هزارمین بار ازم پرسید : تاحالا شده من دل تورو بشکنم؟

من هم برای هزارمین بار به دروغ بهش گفتم : نه! هیچوقت تا مبادا دلش بشکنه...

یاد بگیرید

 

 

کلاس پنجم که بودم ژسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیز های چندش آور بود. آن هم به سه دلیل : اول انکه کچل بود  دوم اینکه سیگار می کشید و سوم که از همه تهوع آور تر بود این بود که در آن سن زن داشت.

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتم آن ژسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالی که خودم ...

زن داشتم. سیگار می کشیدم و کچل بودم ....

وای چقدر سخته اونی بشی که نمی خواستی مگه نه؟

 

 

 

مهم نیست که حتما تمام اهداف و آرزوهایت دست یابی

مهم ایت است که در راه رسیدن به آنها تمام تلاشت را بکار گرفته باشی....

فکر کن! به کار گرفتی؟

 

 

توجه کردی؟؟

همه دوست دارن به بهشت برن اما هیچ کسی دوست نداره بمیره؟

واقعا ما آدما چه موجوداتی هستیم؟؟

 

 

 

 

خواستم خودم و گول بزنم همه خاطراتم و انداختم گوشه ای و گفتم : فراموش

یه چیزی ته دلم گفت : یادمه !

توام زیاد زحمت نکش . عمرا یادت بره...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 21:3  توسط Arezo0  | 

سلام خدا

سلام خدای مهربونم

اومدم که بگم ...

بگم می دونم چقدر کارای بد کردم و تو باز بهم گفتی بنده من دوست دارم

اومدم که بگم می دونم چقدر ادمارو اذیت کردم اما تو اصلا من و اذیت نکردی

اومدم که بگم دل خیلی هارو شکستم اما تو دل من و نشکستی

اومدم که بگم یه دنیا دلم گرفته اما تو باز توی دل من هستی

اومدم که بگم از همه ادما گله دارم...

 

می خوام بگم خسته ام از بنده های نامهربونت...

اومدم بگم تنهام ...

تنهام نذار...

اومدم که بگم دوست دارم همیشه ...

همیشه همیشه...

دوسم داشته باش

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:0  توسط Arezo0  | 

تو بگو چه جوری بگم؟

کاش توی دنیا همه چیز و درست ببینیم و درست بخونیم

درست بخونیم، وقتی می گیم دوست دارم ...

وقتی میگیم عزیزی برام...

نه می بینیم و نه درست می خونیم...

نظر شما چیه؟

چه جوری بگم دوست دارم تا بفهمه؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:29  توسط Arezo0  | 

ایام فاطمیه تسلیت

خواستم بگویم ، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه دختر محمد (ص) است دیدم فاطمه نیست .

خواستم بگویم فاطمه همسر علی است دیدم فاطمه نیست .

خواستم بگویم فاطمه مادر حسنین است دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه مادر زینب است باز دیدم فاطمه نیست.

نه، این ها همه هست و این همه  فاطمه نیست.

فاطمه ،فاطمه است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 10:28  توسط Arezo0  | 

این متن از یه دوسته. تشکر دوست خیلی خوبم

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،دوری كنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 17:21  توسط Arezo0  | 

مطالب قدیمی‌تر